خاموش اما پر هیاهو... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بارسلونا خوش گذشت. شب تا 4 صبح مشغول رقصیدن و شامپاین خوردن بودیم و روز بعد من دچار هنگ اوری به وسعت دریای مدیترانه شدم! هیهیهیییهیه ...خیلی وقت بود من با کفشهای پاشنه بلند تا خود سپیده نرقصیده بودم.....
من از ساختمونهای سبک گودی خوشم اومد خیلی. آدم رو یاد نقاشی های بچگی می انداخت...
| لینک | دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ - گل یخ |
من گرسنه ام...
خلاصه که این قدر از اضافه وزنم شاکی شدم که بالاخره تصمیم گرفتم رژیم بگیرم . یکی از دوستام تو یه وبسایت هلندی یه رژیم پروتئین پیدا کرده بود که ظاهرا هفته یک کیلو وزن آدم رو پایین میاره . منم از دیروز شروع کردم . حالا همه اش گرسنه امه . کلافه شده ام . من نمی دونم مردمی که نون ندارن بخورن چی می کشن.... نمی دونم چرا یه دفعه یاد ماری آنتوانت و جمله معروفش افتادم . خوب بگین بیسکوییت بخورن . حالا یکی نیست به من بگه خوب من چی بخورم . دلم برای نون و پلو و پاستا حسابی تنگ شده . همه اش دو روزه که نخورده ام ها....
اینا البته همه اش حرفهای زمان بی حوصلگیه . امروز کلا حالم خوش نیست . بی دلیل یه بند انگار تو دلم رخت می شورن . زنگ زدم خونه .... کمتر که نشد دلشوره ام . بیشتر هم شد . شاید یه نیم ساعت یوگا آروم ترم کنه....
| لینک | یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ - گل یخ |
دروغ... بهترین اتفاق زندگی من
به دروغ به من گفته بود که رفته کانادا که لابد منو بپیچونه و ایران بود و من سه هفته منتظر بودم که برگرده .... تازه بعد از شش سال بر حسب اتفاق حقیقت رو شنیدم. گاهی وقتها حیرون می مونم از انرژی که مردم برای آزار دادن دیگران به کار می برن. نمی فهمم حالا چرا این همه دروغ به هم می بافت ؟ نمی فهمم چرا عین بچه آدم نیومد بگه بابا از ریختت بدم میاد و خلاص. چرا این همه نقشه و دروغ آخه؟
نمی دونم آیا هرگز در زندگی من اتفاقی بهتر از رفتنش از زندگی من افتاده یا نه؟ به نظرم که بیرون رفتنش از زندگی من یکی از بهترین اتفاق های زندگی من بوده .... آغاز خوشبختی من بوده.....
| لینک | شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ - گل یخ |
نامه به ژولیت....
نامه به ژولیت فیلم رومانتیکیه که قصه تازه ای نداره اما خیلی به دل می شینه.
تنها رفته بودم سینما... اغلب تماشاچی ها زن بودن. از همه سنی . دوتا دوتا یا تنها اومده بودن. کنار من یه مادر و دختر نشسته بودن. دخترک شاید ده ساله بود. جلوی من دو تا زن خیلی پیر که معلوم بود رفیق ان. همه در سکوت تماشا می کردن.بر خلاف فیلمهای دیگه از این قبیل که اغلب همه تو سینما ابراز احساسات می کنن این بار اما انگار هر کس تو عالم خودش بود. شاید یکی داشت با خودش فکر می کرد آیا هیچوقت عاشق بوده؟ شاید یکی به خاطره عشق قدیمی فکر می کرد. شاید یکی به شکست عشقیش فکر می کرد. عشق مفهوم عجیبیه . ... با آدم بزرگ می شه .مثل همبازی های کودکی می مونه . روزهای زندگی میگذره و همبازی بچگی عوض می شه. بزرگ می شه . نمی دونم منظورم روشنه یا نه... بچه که بودم (9-10 ساله اینا) عشق این بود که پسر همسایه از بین بقیه دخترای کوچه فقط با من مسابقه دوچرخه سواری می داد. 14-15 سالگی عشق این بود که اگه چراغ اتاقشو از پنجره روشن می دیدم قلبم شروع به تپیدن می کرد. 23 سالگی عشق از خود گذشتگی بود و لبخند و دلشکستگی و خیانت. حالا اما نمیدونم عشق چیه... اصلا هست ؟ عادته؟ دلبستگیه؟ لبخند ملایم غروب جمعه است؟ططعم گس بوسه ایه که بعد از یه لب تر کردن با شراب از هم میگیریم؟ یا نکنه طعم گسش فقط مال شرابه؟ دوساعتی که تو سینما بودم خیلی راحت خودم رو در باورهای ساده انگارانه پایانهای خوش رها کردم ... گاهی شاید لازمه که تو قصه رها بشم و با شادی زنی یا مردی که خوشحال و عاشق لبخند شیرین بزنم ... حتی اگر لبخند فقط برای همون دو ساعت باشه و بعد باز من باشم و آرامش این روزهای آفتابی تابستونی و گذر زمان .... عشق مثل هم بازی بچگی ها عوض می شه.
| لینک | جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ - گل یخ |
خانواده....
به آبجیم یاد دادم که به دروغ بگه کشیکم تا آزادی فردیش رو دوباره به دست بیاره . تا احترامی رو که بیرون از در خونه همه جا براش قایل می شن اما تو خونه به راحتی زیر پا می ذارن به خاطر تعصبات بی منطق دوباره به دست بیاره . خانواده من دلیل تنفر من از مفهوم خانواده است . دلیل نفرت من از بچه دار شدنه ...
نمی دونم چند ده سال دیگه باید بگذره تا من با مفهوم خانواده آشتی کنم. شاید هم هرگز آشتی نکنم. می دونم که تا این لحظه هرگز فانتزی های زنانه مربوط به بچه دار شدن و خانواده داشتن رو در خودم پرورش ندادم. از خیلی از دختر ها می شنوم که همش راجع به این چیزا فانتزی دارن ولی من نهایت فانتزی که تا این لحظه تونستم خودمو قانع کنم که داشته باشم این بوده که در کنار یه مرد فقط باشم ... اسمش هم هر چیزی باشه به جز شوهر. و می دونم که بچه نمی خوام . نمی خوام کسی رو وادار کنم که زندگی کنه چون من غریضه مادری دارم..... :(
وقتی گفتم که از اینکه به دنیا اومدم و باید زندگی کنم هیچ وقت خوشحال نبودم وارفت . گفت : حتی با من هم خوشبخت نیستی .؟ گفتم چرا با تو خوشحالم و خوشبخت اما اگر دوباره کسی ازم بپرسه که می خوام به دنیا بیام یا نه حتما جوابم منفی اه .... حتی در کنار تو .... و من قطعا دلم نمی خواد کس دیگه ای رو هم مجبور کنم که بیاد و زندگی کنه... اگه قراره که من مادری کنم بهتر همون که بچه دیگه ای رو که یه آدم خودخواه دیگه به دنیا آورده بزرگ کنم و بهش کمک کنم که برای خودش یه خوشبختی نسبی به دست بیاره ... همین....
| لینک | یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ - گل یخ |
خوشی کردن به مدل قدیم....
دیشب با برو بچ رفقا دور هم جمع شدیم و یکی دو پیک شراب زدیم و حرف و غیبت و رقص و همین جور کارهایی که معمولا همیشه می کنیم ما زنها وقتی دور همیم و اغلب هم خوش می گذره . حدود دو شب بود که برگشتم خونه. اول که خوابم نمی برد . بعد هم که خوابم برد امروز صبح با سردرد پا شدم . داشتم با خودم فکر می کردم چه قدر عوض شدم . کم کم واقعا لایف استایل زندگیم عوض شده . و واقعا دیگه با خیلی چیزهایی که قبلا ازشون لذت می بردم حال نمی کنم. ترجیح می دم شب زنده داری نکنم. روز که از خواب بلند می شم دوست دارم ورزش کنم. کتاب بخونم. زبان تمرین کنم . کلی سرگرمی جدید پیدا کردم . چه قدر گذر زمان جالبه. یه دفعه یه روز در یه شرایطی قرار می گیری متوجه می شی که تبدیل به یه آدم جدید شدی. نمی دونم آدم هایی که منو می شناختن یا می شناسن هم این تغییرو می بینن؟
| لینک | یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ - گل یخ |
خرید های زنانه...
خرید کردن خیلی خوبه . من عاشق اینم که هی برم تو مغازه ها و لباس ها و کفش های مختلف رو امتحان کنم. حالا اغلب پول خریدنشون رو ندارم ولی پوشیدنشون که ضرر نداره . حالا اما افتادم یه جایی که مغازه ها اصلا هیجان برانگیز نیستن . وقتی می خوای یه پیراهن بخری از بس که همه چیز زشته یا خیلی گنده است از لذت خرید کردن می افتی. کفش خریدن که برای خودش مصیبت دیگه ایه . همه سایز ها بزرگن و همه کفش ها بد مدل و بد رنگن . باید اینجا بوده باشی تا معنی لباس های زشت رو بفهمی. هرچند کاچی به هر حال به ازهیچیه ... از اینکه دیگه مجبور نیستم با مانتو و روسری این ور اونور برم خیلی خوشحالم .
دیروز با آزی رفتیم و من بالاخره یه پیراهن خریدم . حالا باید کفش پیدا کنم که بهش بیاد . زندگی ما زنها با کفش و لباس و رنگ و آرایش چه قدر رنگ و وارنگه ... من دوست دارم.
| لینک | یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ - گل یخ |
